Wait please... |
|
به نام تک شکوفه عشق من علی یوسفی از استان گلستان هستم. |
موضوعات
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
( )
دوستان وبلاگ بازگشت
نوشته شده توسط علی در جمعه دوم تیر 1385
لينك مطلب
عاشقانه ها ( )
محبت سختی
زندون مهر تنگی بی قراری
گل قرار تنهایی ترس
غزل برد باخت قلب
دوست صداقت زندگی شکوفه
ستاره من و تو وفا
دل سکوت
یار بهار
ویران درد
عطر مجنون
لیلی دیوانگی
باران نامه
عهد رها
لاله خوشبختی
تجربه زیبا
حبس علاقه
شیرین تلخ
فرهاد پروانه
فرشته شمع
گاه رنگین کمان
شفق اتفاق
عاشق عشق
مادر پدر
دریا راه
شعله رسم
روزگار رفاقت
رمز و راز پنجره
علی همیشه بهار
![]()
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
فقط تو را دوست دارم خدا. ( )
فقط یک جای پا:
خواب دیدم با خدا در ساحل زندگی قدم می زدم. خداوند در همه حال همراه من بود و روی
ماسه ها همواره دو جای پا قرار داشت، یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا. روزگار
سپری شد و من وقتی به پشت سرم نگاه کردم، یک جای پا دیدم و آن مربوط به روزهای نا
خوشی من بود. هنگام مشکلات که سخت به خداوند احتیاج داشتم. از این بابت دلگیر شدم و
به خدا گفتم: پروردگارا تو که لحظه ای تنهایم نمی گذاشتی، پس چرا هنگام سختی ها که به
وجودت نیاز بیشتری داشتم، ترکم کردی؟
خداوند لبخند زد و گفت: من در همه حال کنارت هستم، حتی هنگام مصیبت ها ... وقتی تو
روی ماسه ها تنها یک جای پا می دیدی، آن رد پا متعلق به من بود،چون تو در آن لحظه در
آغوش من بودی.![]()







فرشته بی کار:
مردی خواب دید پیش فرشته هاست و به کار هایی که انجام می دهند، نگاه می کند. دسته
بزرگی از فرشتگان سخت مشغول کار بودند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین
می رسید، باز می کردند و داخل جعبه می انداختند. او از یکی از فرشته ها پرسید: شما چه کار
می کنین؟ فرشته گفت: اینجا بخش در یافت دعاها و تقاضای مردمه!
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می
گذارند و توسط همان پیک های زمینی به زمین می فرستند. پرسید شماها چه می کنین؟ فرشته ای
با عجله گفت: اینجا بخش ارساله. ما رحمت های خداوند رو برای بندگان می فرستیم.
کمی آن طرف تر چشم مرد به فرشته ای افتاد که بی کار نشسته بود. با تعجب پرسید: شما
چرا بی کارین؟ فرشته با اندوه گفت: اینجا بخش تصدیق جوابه.
مردمی که دعاهاشون مستجاب شده، باید جواب بفرستن ولی فقط عده بسیار کمی جواب
می دن. مرد پرسید: چگونه می تونن جواب بفرستن؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیه
بگن: خدایا شکر، خدایا شکر!

هدیه
در بیمارستانی دو مرد بسترس بودند که هم اتاقی و هم بیماری بودند. دو تخت در اتاقشان بود
که یکی کنار در ورودی و یکی هم کنار پنجره.
هر دو مشکل ریوی داشتند، اما یکی از آنها که تختش کنار در ورودی بود، حتی اجازه
نشستن روی تختش را هم نداشت و همیشه به حالت درازکش به سقف نگاه می کرد. مرد دیگر
وقتی میدید که هم اتاقی اش تا این حد ناراحت و ناامید است، عصرها ساعتی از روی تختش به
حالت نشسته بیرون پنجره را نگاه می کرد و بهار و خیابان و مردم را برای دوستش توصیف می
کرد و بیمار دیگر چشم هایش را می بست و تمام جزییات دنیای بیرون را پیش خودش مجسم
می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بارش با تکاپو و
شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
هفته ها به همین منوال سپری شد تا یک روز صبح پرستار خبر از پیکر بی جان بیمار کنار
پنجره داد. او با آرامش به خواب ابدی رفته بود. وقتی جسدش را به بیرون اتاق منتقل کردند،
مرد دوم درخواست کرد که تختش را کنار پنجره ببرند. وقتی به کنار پنجره رسید، با شوق
فراوان به بیرون نگاه کرد.
اما...
تنها چیزی که دید، یک دیوار بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت: جلوی این
پنجره که دیواره! چرا؟ هم اتاقی ام هر روز از زیبایی های بیرون این پنجره با من حرف می زد
پرستار با تعجب نگاهی کرد و گفت: او که نابینا بود. حتی نمی توانست این دیوار سیمانی که شما
می بینید را هم ببیند. حدس می زنم می خواست شما را به زندگی امیدوار کند.
نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
لطیفه ( )
کیک
یه روز غضنفر میره قنادی میگه: آقا کیک ۲۸ طبقه ای ؟ قناد می گه: نه. چند روز پشت سر هم
دوباره میره و همون سوال رو تکرار می کنه. یه هفته بعد قناد یه کیک ۲۸ طبقه ای درست می
کنه. غضنفر می پرسه: آقا کیک ۲۸ طبقه ای دارین؟ قناد می گه؟ بله. غضنفر می گه بی زحمت
۲۵۰ گرم از طبقه ۲۸ بدین.
قلک
یه بار یه قرص اکس می ندازن تو قلک،قلک دچار توهم می شه، به همه وام می ده.
بوی گاز
غضنفر با خانواده اش می رن مهمونی . وقتی بر می گردن متوجه می شن خونه شون بوی گاز
می ده. غضنفر به خانوادش می گه: هیچکس لامپ رو روشن نکنه، من خودم کبریت دارم.
سیب زمینی
خانومی پنج کیلو سیب زمینی می خره، می بینه غضنفر از تو کیسه اش میاد بیرون. می پرسه تو
کی هستی؟ می گه: من جایزه اش هستم.
اسب
دو تا دیوونه تو جنگل راه می افتن، یه اسب رو می بینن که از دهنش بخار میومده بیرون. اولی
به دومی میگه: پس اسب بخار که می گن همینه.
تحویل
غضنفر می ره دکتر می گه: آقای دکتر چند روزیه هیچ کس منو تحویل نمی گیره . دکتر می گه:
نفر بعدی.
خار پشت
به یه خار پشت می گن: بزرگترین آرزوت چیه؟ جواب میده: یکی منو بغل کنه.
حمام
غضنفر می ره حمام آب داغ بوده با نعلبکی دوش می گیره.
جو گیری
بابای غضنفر آتیش می گیره، غضنفر رو هم جو می گیره، از روش می پره.
جمله سازی
اولی: با قباد جمله بساز دومی: بزن بریم به سرعت برق و باد.
هندوانه
غضنفر می خواسته هندوانه بخره، با خودش فازمتر می بره که ببینه قرمزه یا نه.
جوراب
غضنفر می ره مغازه می گه: آقا جوراب نخی دارین؟ فروشنده می گه: بله غضنفر می گه: لطفا
دو نخ بدین.
![]()
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
درد دل ( )
گل ها
یه سبد گل برات می فرستم با نه تا گل طبیعی ویک گل مصنویی.
رو یکی از گلها یه کارت می ذارم با این نوشته :تا پژمرده شدن
آخرین گل دوستت دارم.![]()
مثل یه گل
همیشه بهم می گفتی گل، اما نمی دونستم چرا؟ حالا که مثل یه
گل به دست تو پرپر شدم، تازه فهمیدم چقدر درست اندیش و
حسابگر بودی.![]()
مهریه
من مهری ام رو می خوام. همین الان هم می خوام. می خوام
ازت بگیرم و بذارمش یه جای امن. جایی که جز من دست
هیچکی بهش نرسه. زودباش، قلبتو بده می خوام بذارمش
تو سینه خودم تا از این به بعد واسه من بتپه، فقط واسه
خودم.![]()
برد و باخت
بارسلونا به رئال مادرید باخت، لاتزیو به یوونتوس اینتر به
میلان باخت، بایرلورکوزن به بایرن مونیخ.آرسنال به
منچستر یونایتد باخت و ... حریف همشان قدر بود
و من هنوز هم در تعجبم که چرا قلبم را به
چشمان تو باختم؟![]()
نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
مجازات ( )
زوجی که برای عشق مجازات شدند!
داستان عشق یک زوج پاکستانی که به پنج سال زندان محکوم شده بودند
را بخوانید.
خانم سودی ۲۳ ساله و همسر ۲۶ ساله اش عبدالحکیم، پس از این که
در دادگاهی در حیدر آباد در جنوب پاکستان تبرئه شدند، اعلام کردند فقط به
خاطر عشق به یکدیگر و ازدواج به پنج سال زندان محکوم شده اند. سودی
در گفتگو با خبرنگاران اظهار داشت: بالاخره امروز عدالت در مورد ما اجرا
شده، فکر نمی کنم در هیچ جای دنیا ازدواج با مرد مورد علاقه جرم باشد.
سودی و شوهرش در اکتبر سال ۲۰۰۱ به جرم ازدواج بدون اجازه والدین
زندانی شدند، زیرا پدر سودی از عبدالحکیم به دلیل اغفال دخترش شکایت
کرده بود.
هر ساله صدها دختر پاکستانی به ویژه در مناطق روستایی به دلیل
ازدواج با غیر خویشاوندان خود کشته می شوند و تعدادی هم زندانی می
شوند.
مرا شمع و تو را پروانه کردند
به جرم عاشقی دیوانه کردند
من آن آهوی دریای کویرم
که می خواهم در عاقوشت بمیرم
بر روی لبت من از تو آن می خواهم
و ز گمگشته خویش نشان می خواهم
سر هر مصراع حرف اولش را بردار
هر چه آمد من از تو آن می خواهم

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
دوستت دارم. ( )
گل ها
یه سبد گل برات می فرستم با نه تا گل طبیعی ویک گل مصنویی.
رو یکی از گلها یه کارت می ذارم با این نوشته :تا پژمرده شدن
آخرین گل دوستت دارم.![]()
مثل یه گل
همیشه بهم می گفتی گل، اما نمی دونستم چرا؟ حالا که مثل یه
گل به دست تو پرپر شدم، تازه فهمیدم چقدر درست اندیش و
حسابگر بودی.![]()
مهریه
من مهری ام رو می خوام. همین الان هم می خوام. می خوام
ازت بگیرم و بذارمش یه جای امن. جایی که جز من دست
هیچکی بهش نرسه. زودباش، قلبتو بده می خوام بذارمش
تو سینه خودم تا از این به بعد واسه من بتپه، فقط واسه
خودم.![]()
برد و باخت
بارسلونا به رئال مادرید باخت، لاتزیو به یوونتوس اینتر به
میلان باخت، بایرلورکوزن به بایرن مونیخ.آرسنال به
منچستر یونایتد باخت و ... حریف همشان قدر بود
و من هنوز هم در تعجبم که چرا قلبم را به
چشمان تو باختم؟![]()
روی یخ نوشتم آب شد روی برگ نوشتم باد برد روی سنگ نوشتم ریز شد روی دریا
نوشتم خشک شد روی ذهن نوشتم یاد برد روی چشم نوشتم یار برد همچنان روی قلبم نوشتم
دوستت دارم. 
نهفته نامور
هر شب با هزار سبد آرزوی کال،به یادت جوانه می کنم و برروی بلندای درخت تنهایی در
عمق لحظه ها فرو می روم.غریبانه پلک هایم را روی هم می گذارم و بی آن که طلوع جمالت
در من درخشیده باشد،غروب می کنم .
ای نهفته نامور،سراغ دستانت را از پرنده می گیرم، از بادهای رهگذر از ابرهایی که
برایت گریه می کنند و در هجوم خاموشی و تنهایی از روزهای بی خاطره، از چشمهای خیس
از نگاه های منتظر. ای زلال مطلق،ای دریای بی کران، در این دنیا که زیستن بی تو ناگوار
است ، مهتاب وجودم هر شب فانوس به دست دنبال خویش می گردد، تا بپرسد از کسی که چرا
آمدنت زود، دیر می شود.

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
عکس ( )


پرنده ای که دوستش داری رهایش کن اگه عاشق بود بر می گردد وگرنه
هیچ وقت عاشق نبوده




















نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385
این داستان بر حسب واقعیت گفته شده است. ( )
رابیت روح سرگردانی که انتقامش را از قاتل گرفت!
نزدیک به یک سال از آخرین نشست دوستانه گروه ((بچه های ته کلاس))شهر((اوکلاهماسیتی))آمریکا می گذشت.آخرین دیدار اعضای این گروه غیر رسمی، حدود سیزده ماه قبل و پیش از مرگ یکی از دوست داشتنی ترین اعضای گروه - رابیت - که در یک حادثه اتومبیل کشته شد می گذشت. پس از مرگ رابیت بود که اعضای این گروه دوستان قدیمی، دیگر دل و دماغ بر گزاری دوره های دو ماه یک ماه خود را نداشتند.اعضای این گروه هشت نفر بودند.این هشت نفر از حدود پانزده سال قبل که دوران دبیرستان را می گذراندند با یکدیگر دوست و آشنا بودند .وجه تسمیه نام گروهشان نیز که ((بچه های ته کلاس))نام داشت،آن بود که این هشت نفر دختر و پسر ، جزو شلوغ ترین و تخس ترین و بامزه ترین دانش آموزان کلاس ریاضی سال آخر در دبیرستان((اچ-مور))شهر((اوکلاهما))بودند.در حقیقت، این هشت دختر و پسر از آنجایی که در آن مدرسه-و حتی درشهر-معروف و مشهور بودند که علی رقم شلوغ بودن و جنجالی بودن ،اما هم بچه های درس خوان بودند و هم فوق العاده مودب و دوست داشتنی.تا جایی که معلمین و مسوولین مدرسه، با تمام شلوغ کاری هایشان ،هر هشت نفر را دوست داشتند.و اما تنها تفاوت این چهار دختر و چهار پسر، وضعیت خانوادگی و قدرت مالی خانواده هایشان بود.با این حال از آنجایی که همگی بچه هایی با شعور بودند ،این مساله در نظر هیچ کدامشان مساله مهمی محسوب نمی شد و هرگز باعث اختلاف نظرشان نشده بود.تا هنگامی که دوران دبیرستان ادامه داشت ،این دوستان خود را خوشبخت ترین گروه دوستانه می پنداشتند.اما بعد از پایان دوره تحصیلات دبیرستانی از آنجایی که هرکدامشان به راه و سرنوشتی می رفتند.جدایی اجباری گریبانشان را گرفت.به این ترتیب که دخترها دو نفرشان به دانشگاه رفتند،یک نفرشان ازدواج کرد و نفر چهارم نیز مشغول کار در یک اداره دولتی شد. از میان پسرها نیز یکی دو نفرشان درس را در دانشگاه ادامه دادند و بقیه نیز یا به سربازی رفته و یا مشغول کار شدند و ازدواج کردند و... خلاصه روزگار هرکدامشان را به سویی کشاند.
در میان اعضای این گروه هشت نفره،در همان دوران دبیرستان نیز جوان خوش قیافه و خوش بر خوردی به نام ((رابیت)) وجود داشت
این داستان ادامه دارد.
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385
nancy i love you ( )
شبی با سوز و دل گفتم قلم من
بیا و بنویس غمهای دل من
قلم نالید و گفت ای عزیز
ندارم طاقت این کوه غم من
به نام آنکه که به اندازه تمام ستارگان دوستش دارم تا
به اندازه یک ستاره دوستم بدارد چه کرده ای که قلم و
تو همچون کشور خدایان بی کشان است و هرکس که
پای بر این سرزمین نهاد و تو را دید سلام خویش را به
تو سپرد مگر اینکه دل نداشته باشد نا امیدانه زدم تکیه
بر دیوار حسرت-نا امیدی نکشیدی که ببینی چه کشیده
ام ما و مجنون هم شفق بودیم در بازار عشق -او به
صحرا رفت و ما در کوچه رسوا شدیم عزیزم نسیم می
وزد و آنچه باقی می ماند گلهاست و زندگی قطره قطره
زیبا می شود و آنچه باقی می ماند خاطراتش هست.
مدتهاست که آتش عشق تو تمام وجودم را در بر گرفته
است و تا بحال جرات نمی کردم که احساسات قلب
خودم را با تو در میان بگذارم ولی حالا اعتراف می کنم
که بیش از این قادر نیستم در شعله های عشق تو خاکستر شوم.
با قلبی پر از عشق و محبت و چشمان گریان بر سینه
قلبی ارزان اقرار می کنم که با تمام وجود تو را می
پرستم.
ای کاش نابینا بودم و تو را هرگز نمی دیدم ،ای کاش
قلبی در سینه استخوانی وجود نداشت تا مهر و محبت
تو را در خود جای دهد،ای کاش ستاره بودم و در اوج
آسمان ها در پرواز بودم ای کاش آهی بودم و از
خاکستر عشق بی وفایان سرچشمه می گرفتم و امروز
فریاد می کردم.

نوشته شده توسط علی در شنبه سیزدهم خرداد 1385
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
alihamishebahar20.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
